تبليغاتX
کما

کما

آخرین نقطه تنهایی من همین جاست

كارمند دولتي از فرط بي حوصلگي به جستجو در قفسه هاي قديمي اتاق كارش مشغول شد. در حين جستجو به يك چراغ پيه سوز خيلي قديمي برخورد. با خودش فكر كرد مي تواند از آن به عنوان يك شي زينتي در دكور خانه اش استفاده كند. بنابراين آن را با خود به خانه برد. هنگام تميز كردن و پوليش چراغ، يك غول از چراغ بيرون آمد و گفت كه مي تواند سه آرزوي او را برآورده كند.

كارمند گفت: «يك نوشابه خيلي خنك مي خواهم.» غول نوشابه اي خنك با يخ را براي او ظاهر كرد و او نيز خورد.

سپس كارمند گفت: «حالا دوست دارم در يك جزيره زيبا و خوش آب و هوا كنار ساحل باشم.» ناگهان خود را در يك ساحل زيبا و رويايي ديد.

كارمند براي آرزوي سوم خود گفت: «دوست دارم هرگز كار نكنم.» پوف! كارمند چشم هايش را باز كرد و خود را در اتاق كارش ديد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:27  توسط  یارمحمدی  | 


راز ثروتمند شدن يک زن

يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد.
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است .

زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !

مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .

مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .

وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .

پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:22  توسط  یارمحمدی  | 

5-حمیرا:

نام اصلی: پروانه امیرافشاری

ایشان متولد اسفند ماه سال ۱۳۲۸ در… شهر تهران می‌‌باشند. وی از خانواده بانفوذ و سرشناس امیرافشاری که اصالتی آذری دارند می‌باشد. پدر ایشان صاحب ۱۵۰ شهر و روستا در منطقه شرق ایران و توابع طالقان بودند. از همان کودکی حمیرا خانه آنها به افتخار افراد بانفوذ حکومتی شاهد مراسم بزرگ با حضور هنرمندان نامی آن زمان مثل قمرالملوک وزیری، روح انگیز، بنان، ملوک ضرابی و … بود که همین انگیزه اولیه دختر خانواده برای رو آوری به آواز شد. حمیرا به دور از چشم پدر و با تشویق همسر روشن فکر و تازه از آلمان بازگشته خود با نام نویسی در تست صدا در شورای رادیو آن زمان حیرت و تحسین اعضا شورا را سبب شد و پس از آن تحت تعلیم استاد علی تجویدی و بانو ملوک ضرابی قرار گرفت. وی دو سال بعد در سن ۱۸ سالگی به یک خواننده تمام عیار تبدیل شد.
در همان سن آوازی را در دستگاه سه گاه با آهنگسازی علی تجویدی و شعری از رهی معیری به نام صبرم عطا کن را اجرا کردند که در کتاب ترانه‌های ماندگار این اثر به ثبت رسیده است.
وی به علت مخالفت پدر با نام مستعار حمیرا فعالیت خود را آغاز کرد اما پدر وی صدای دختر خود را می‌‌شناسد و طلاق دختر خود را از همسرش می‌‌گیرد و به مدت یک سال دختر خود در خانه زندانی می‌‌کند بعد یک سال یک سفر اروپا برای جناب امیرافشاری پیش می‌‌آید. حمیرا که از حمایت مادر خود برخوردار بود دومین اثر خود به نام پشیمانم با آهنگسازی استاد تجویدی و ترانه‌ای از بیژن ترقی در دستگاه همایون اجرا می‌‌کند که به علت مدلاسیون اصیل و فراموش شده آن دستگاه باعث تحول عظیمی در موسیقی سنتی ایرانی می‌شود. پدر وی با آگاهی از اثر جدید دختر خود وی را از خانه طرد و از ارث محروم می‌‌کند. بعد از آن وی مدتی را در خانه پسر عمویش که همسر وی هما میر افشار ترانه سرای معروف بود به سر برد تا آنکه با استاد پرویز یاحقی ازدواج می‌‌کند.
صدای ایشان قابلیت سوبرآنو از ابتدا تا اوج را دارد که از کمیاب‌ترین نوع صداها می‌‌باشد. ایشان مدت شش یا هفت سال همسر آهنگساز به نام ایرانی پرویز یاحقی بودند که در این دوره زناشویی آثار ماندگاری با شعرهایی از بیژن ترقی و آهنگ های از یاحقی همچون مرانفریبی هدیه عشق بهار نو رسیده، مرا تنها نگداری، پنجره‌ای به باغ گل و … اجرا کرده است. وی بعد از انقلاب چند ماه در زندان به سر برد و با پرداخت مالیاتی معادل سی هزار دلار آزاد و تا اواسط سال شصت خورشیدی در ایران ماند و بعد از گذراندن مزاحمت های فراوان با همسر و دختر دو ساله اش به نام هنگامه از مرز پاکستان از ایران خارج شد و از آنجا به اسپانیا و بعد از آن به کاستاریکا در آمریکای مرکزی رفت وی در کاستاریکا دچار افسردگی شدید شد، به صورتی که مدت یک سال تحت درمان روان پزشک بود.
شوهر وی در این میان همسر و دختر خود را ترک و به امریکا مهاجرت کرد. حمیرا با کمک همسر پسر عمویش هما میر افشار به ایالت کالیفرنیا مهاجرت و کار هنری خود را از سر گرفت و در سال هفتاد و هشت خورشیدی به تومور مغزی دچار شد که به صورت معجزه آسایی از اتاق عمل نجات یافت. وی همینک در شهر لوس آنجلس زندگی می‌‌کند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:27  توسط  یارمحمدی  | 

به او گفتم غمگين ترين ترانه ات را  برايم بخوان ....چشمانش را بست و آرام گريست.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:57  توسط  یارمحمدی  | 

میخوام ازت اسمی نباشه رو لبام

میخوام ازت حسی نباشه تو شبام

داره شرمم میگیره  از این چشا

داره اشکم میگیره با این نگاه

نمیخواستم تو رو نادم ببینم

تو رو گریون توخیالم ببینم

اما این خدا چه بس مهربونه

درد هر ناکسی و خوب میدونه

وقتی هر شب منو گریون میدیدش

منو تنها توی ایوون میدیدش

وقتی که دیدش اسیر غم شدم

تو بدی ها مردم و بی کس شدم

منو تنها توی راه رها نکرد

دستم و گرفتو باز شیدام نکرد

اون خودش خوب میدونست من حیرونم

گدای عشق زمینی هستم و چه دیوونم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط  یارمحمدی  | 

آقا نبودیم ببخشید سرمون شلوغ بود و حوصله نداشتیم حالا در خدمتیم
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:9  توسط  یارمحمدی  | 

آقا نبودیم ببخشید سرمون شلوغ بود و حوصله نداشتیم حالا در خدمتیم
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:9  توسط  یارمحمدی  | 

چند صباحی است که خبری از شما ندارم

ای مردم چه می دانید که خبر نداشتن یعنی چی

پس بی خبر نذارین منو به من سر بزیند

و پیام بذارین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:28  توسط  یارمحمدی  | 

خبری نیست سما جه خبر

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:29  توسط  یارمحمدی  | 

كاش آن لحظه كه تقديم تو شد هستي من ميسپردم كه مراقب باشي
جنس اين جام بلورست
پر از عشق و غرور است
مبادا كه بازيچه شود
ميشكند . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:31  توسط  یارمحمدی  |